داريم محكم (!) مي دويم همچين كه سگ هم بدود ، بهمان نميرسد و نفس كم مي آورد!
امروز خيلي عجله داريم. مامانمان مي گفت، وقتي _ ساعت 10.5 _ ما خواب بوده ايم، دايي جانمان زنگ زده و گفته است كه سند ماشين اش را كه چند وقت پيش خانه ما جا گذاشته را بدهد به ما برايش ببريم پشت بازارچه، جلوي "نمايشگاه" بدهيم بهش. مامان هم ما را با لگد بيدار مي كند و سند را ميدهد دستمان و بعد از اينكه ازمان مي خواهد وقتي دايي را ديديم، ضايع بازي در نياوريم، مي گويد فوري آن را برسانيم به دايي.
بعدش هم ما همانطور صبحانه نخورده، لباس هايمان را مي پوشيم و از خانه بيرون ميزنيم. به خودمان مي گوييم براي آنكه بتوانيم "آدم بودن" خودمان را پيش دايي ثابت كنيم، بايد سند را هر چه زودتر برسانيم به دستش.
از خانه تا بازار را يك نفس ميدويم و حالا براي آنكه در شلوغي بازار گير نكنيم، داريم از كوچه روبروي پاساژ ميانبر مي زنيم و در حالي كه سند را با خوشحالي روي هوا گرفته ايم، خودمان را ميرسانيم به دايي كه يكدفعه از خجالت سرخ مي شويم و يادمان ميرود سلام كنيم!
دختر دايي عزيزمان هم با چشم هايش كه آرايش كرده است، پيش دايي ايستاده است و ما كه حسابي هول برمان داشته است، اشتباهي مي خواهيم باهاش دست بدهيم كه دختر دايي سند را ازمان مي گيرد و ميدهد به دايي كه خيلي غيرتي است و اگر مي فهميد ما چه غلطي مي خواسته ايم بكنيم حتما همانجا كتك مان ميزد!
بعدش . . . همين جوري مي مانيم چه كار كنيم و دست هايمان را مي كنيم توي جيبمان و مي ايستيم كنار دختر دايي كه مدام بهمان اشاره مي كند كه ضايع نكنيم و زودتر برويم، اما ما نمي توانيم. هم دلمان نمي آيد و هم دست و پايمان را گم كرده ايم و نميتوانيم راه برويم اصلا!
دايي ازمان تشكر مي كند و بهمان مي گويد كه ديگر مي توانيم برويم و باهامان كاري ندارد. دختر دايي هم يواشكي با لگد ميزند پشت پايمان كه راه بيافتيم.
ديگر مجبور مي شويم راه بيافتيم، البته ايندفعه خيلي حواسمان را جمع مي كنيم و خداحافظي يادمان نميرود.
يك خرده كه ميرويم (مخصوصا يواش يواش مي رويم تا ديرتر ازدختر دايي دور شويم!) دختر دايي صدايمان مي كند و مي خواهد يك دانه آدامس خارجي بهمان بدهد كه شكل اين سنگ هاي خارجي است!
مي خواهيم فوري آدامس را بگيريم اما بدبختي، دست هايمان كه از ترس دايي كرده بوديم توي جيب مان، گير كرده است و هر كاري مي كنيم در نمي آيد و بس كه زور ميزنيم نزديك است بخوريم زمين! دايي از كارمان خنده اش مي گيرد و ميرود توي "نمايشگاه"، دختر دايي هم بيشتر مي خندد و آدامس را مستقيم ميگذارد توي دهانمان كه خيلي مزه ميدهد، مي شود مثل اين فيلم هاي عروسي كه عروس ، عسل و كيك خامه اي تازه _كه رويش كاكائو ريخته اند_ دهان داماد مي گذارد.
خيلي خوشحال مي شويم كه يك لحظه مثل فيلم عروسي شده ايم.
تا مي آيد خوشحالي مان تمام شود دختر دايي هم رفته است. ما البته آنقدر خوشحال هستيم كه برايمان مهم نيست و فوري تصميم مي گيريم آدامس دختر دايي را تا آخر عمر براي يادگاري پيش خودمان نگه داريم!
.........................................................................
توي بازارچه كه مي رسيم، براي آنكه اگر يك دفعه ديگر دختر دايي را همراه دايي ديديم بلد باشيم چي كار كنيم و ضايع نشويم، شروع مي كنيم پيش خودمان به تمرين كله تكان دادن و سلام كردن بدون دست، (چون جلوي دايي كه نمي شود باهاش دست داد) همين طور كه داريم كله مان را تكان ميدهيم و اداي سلام كردن را در مي آوريم ، يك پيرمرد فكر مي كند داريم به او سلام مي كنيم و بيخودي بهمان جواب سلام ميدهد و ميرود!
اولش خجالت مي كشيم ولي بعد خنده امان مي گيرد و يك بار ديگر هم همين كار را روي يك پيرمرد ديگر امتحان مي كنيم و باز مي خنديم.
خيلي از كارمان خوشمان مي ايد. همين طوري كه داريم به خانه مي رويم ، توي بازار ، رويمان را بيخودي مي كنيم سمت پيرمرد ها و پيرزنها و جوان هاي مريض و معتاد _ جوان هاي سالم ممكن است كتكمان بزنند_ و الكي جلويشان حالت سلام كردن مي گيريم و بعد كه آنها جواب دادند رويمان را برميگردانيم كه يعني با آنها نبوده ايم.
آنقدر از كارمان خوشمان آمده كه يكي دو بار با كساني كه جوابمان را ميدهند _فقط پيره زن هايشان_ دست ميدهيم و روبوسي مي كنيم و آنها هم قربان صدقه امان ميروند و به پدر و مادرمان سلام ميرسانند!
به ته بازار كه مي رسيم حيف مان مي آيد شوخي تازه امان را فوري تمام كنيم، به خاطر همين باز از كوچه پاساژ ميانبر مي زنيم و مي رويم آن سر بازارچه و شروع به سلام كردن الكي به آدم هاي پير مي كنيم، يه خرده كه مي گذرد، مشغول ماچ كردن يك پيره زن هستيم كه يكي محكم ميزند پس كله امان. اولش فكر مي كنيم پسر طرف است و غيرتي شده اما . . . بر كه مي گرديم، مي بينيم طبق معمول، بابايمان است كه حالا يقه امان را از پشت گرفته و مدام لگد ميزند به پشت مان و نال و نفرين مان مي كند و مي گويد كه همينش مانده بوده كه پسرش خل شود و توي بازار بيخودي به مردم سلام كند و آنها را ماچ كند! مي گويد از سر بازار دنبال مان آمده و خواسته ببيند كي رويمان كم مي شود و ميرويم خانه تا بيايد آنجا كتكمان بزند، اما وقتي ديده ما باز داريم دور ميزنيم، فهميده لياقت مان همان است كه جلوي مردم كتك بخوريم.
شانس آورده ايم كه ديگر آخرهاي بازار هستيم و چند تا پس كله و لگد كه مي خوريم شلوغي بازار تمام مي شود و از دست بابا فرار مي كنيم و محكم تر از قبل _ كه اگر سگ بدود، ايندفعه حتما ميميرد!_ ميدويم سمت خانه و بابا هم وقتي مي بيند بهمان نمي رسد راهش را كج مي كند و به گمان مان ميرود مسجد براي نماز.
ما ولي _ محض احتياط_ تا خود خانه يك نفس ميدويم و . . . بعداز ناهار هم كه بابا مي آيد ديگر كاريمان ندارد و فقط دعوايمان مي كند و ميرود توي اتاق عقبي و مي گيرد ميخوابد.
خيالمان كه راحت ميشود يكهو دلمان مي گيرد.
آدامس دختر دايي عزيزمان را گم كرده ايم!
........................................................................................
از صبح آنقدر مزه جور و واجور چشيده ايم و آنقدر سنگ و كلوخ و سوزن از توي دهانمان در آورده ايم كه ديگر هيچ مزه اي حاليمان نمي شود. بدتر از همه، فكمان است كه از بس آدامس جويده ايم _هر آدامس حداقل 10 دقيقه_ حسابي درد گرفته است.
داده ايم آبجي وقت بگيرد و هر آدامسي را كه ده دقيقه جويديم و تمام شد بهمان خبر ميدهد و ما مي گذاريمش كنار و كمي فكر مي كنيم كه خودش هست يا نه؟
و بعد چون مطمئن نيستيم ، يكي ديگر را بر ميداريم و مي جويم تا مزه اش در بيايد حسابي و ببينيم همان آدامس دختر دايي هست يا نه؟!
چند تا از آدامس ها را هم كه مزه اشان شبيه آدامس دختر دايي بوده را علامت زده و گذاشته ايم كنار ديوار ، تا بعدا سر فرصت ، آنها را با دقت بيشتري بجويم و مطمئن شويم كه همان آدامس دختر دايي هستند يانه؟
آبجي حوصله اش سر رفته و مي گويد كه مي خواهد برود و خسته شده بس كه نشسته آدامس جويدن ما را نگاه كرده و ضمنا وقتي ما بعضي از آدامس ها را كه خيلي كثيف هستند را ميخوريم ، حالش به كلي بد مي شود.
باز هم ناچار مي شويم برايش تو ضيح بدهيم كه ما فكر مي كنيم ديروز وقتي بابا داشته ما را كتك ميزده، يا موقعي كه خودمان داشته ايم سمت خانه مي دويده ايم، آدامس دختردايي كه مي خواستيم تا آخر عمرمان نگهش داريم ، از دهانمان بيرون افتاده و ما هم براي آنكه مطمئن باشيم همان آدامسي را كه دختر دايي با دست سفيد و ناخن هاي لاك زده خوشگلش بهمان داده است را داريم نگه مي داريم ، ديروز بعداز ظهر رفته ايم از سر بازارچه تا خانه خودمان را گشته ايم و هر چه آدامس كف زمين بوده را جمع كرده ايم و آورده ايم خانه تا مزه اشان را امتحان كنيم ببينيم كدامشان همان آدامس دختر دايي عزيزمان است؟
آبجي مان قبول نمي كند و مي خواهد برود كه باز ما برايش توضيح مي دهيم اين موضوع برايمان چقدر اهميت دارد و اگر نداشت مجبور نمي شديم از سر كوچه تا وسط هاي جاده ساوه را دنبال يك كاميون كه آدامس كوچه ما، ته لاستيكش چسبيده بود بدويم و . . .
آبجي باز هم قبول نمي كند و ما هم كه همين جوري فك مان خسته است ديگر ناي حرف زدن نداريم. فحش اش مي دهيم كه هر چه زودتر برود از جلوي چشم هايمان گم شود تا استخوان هايش را مثل همين آدامس ها نجويده ايم!
حسابي اعصابمان داغان ميشود و از شدت خستگي كمي فكر مي كنيم . . .
.............................................................
چند دقيقه بعد همه چيز درست شده است. با خوشحالي از توالت بيرون مي آييم و آبجي را صدا مي زنيم و بهش مي گوييم ، ما حواسمان نبوده و ديروز موقع كتك خوردن از بابا هول كرده ايم و آدامس را قورت داه ايم. حالا هم حسابي گشته ايم و گيرش آورده ايم و تازه امتحان كرده ايم، مزه و عطر و بويش هم دقيقا هماني است كه دختر دايي بهمان داده بود.
آبجي خوشحال ميشود و ميرود تلفن ميزند همه چيز را با خنده براي دختر دايي تعريف مي كند. گوش مي دهيم. صداي خوشحالي دختر دايي را از آن طرف خط مي شنويم!
