دوستت دارم،
به اندازه تمام حقارتم!
دوستت دارم،
به اندازه تمام حقارتم!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:35  توسط سگ سیبیل
|
_ . . . مرتیکه برداشته مستاجر آورده، یه سری اسباب و اثاث هم آوردن ریختن وسط پذیرایی،
گفتن آخر هفته هم وسیله بزرگاشون رو میارن و دیگه باید جمع کنیم بریم یه طرفی!
_ یعنی کجا؟
_ . . .
_ اگه منظورت اینجاست که نمیشه، عمرا اگر افشین بذاره.
بعد نود و بوقی مخ یه بچه پولدار زديم، حالا ببینه آبجیم خرت و پرت هاشو ریخته تو خونه ام، میره پشت سرشم نگاه نمي كنه . تازه راضیش کردم عقدم کنه. بهت گفته بودم میخواد ببرتم دوبی؟
_ اوووه آره. گفته بودي. صد بار! . . . حالا كي گفته ميخوايم بيايم خونه تو كه اينجوري هول برت داشته؟ خونه اي كه از پول ج ن د گ ي ساخته شده باشه رو نميخوام عمرا. . . اون روزي هم يادته مامان اومده بود؟ صد بار اومد تو دهنم بگم خونه سوسن نماز نداره، جلوي خودم رو گرفتم به زور . . .
_ . . .
_ حالا چيه؟ بهت برخورد؟ لالموني گرفتي!
_ زر نزن ببينم فاطمه، يه دقه بذار دارم فكر مي كنم چه خاكي تو سرت بريزي، بچه هات ويلون خيابون نشن؟ . . . همينم مونده از حرف هاي مفت تو بهم بر بخوره . . . ميگي ج ن د ه ام؟ آره ، هستم. افتخار مي كنم كه با پول ج ن د گ ي تونستم از اون (. . .) خراب شده خودم رو بكشم بيرون و دستم جيب خودم باشه! تو هم آب گيرت نمياد وگرنه . . . آخه آدم يه چيزي بگه ها. . .
آخه بدبخت، تو ج ن د ه هم ميشدي نمي تونستي دو زار پول جمع كني كه، . . . يه چيزايي ميگي بعضي وقتا . . . مگه خودت نبودي بنگاه؟ نديدي خونه رو افشين برام گرفت؟
_ حالا اينگار يه فرديني هم هست اين افشين، خريده باشه هم كاري مهمي نكرده همچین! اين چند ميليون هم روي همه پولايي كه خرج خانوم بازياش كرده تا حالا!
مرتیکه 60 و خرده ای سالشه، همه عشق و حالش رو کرده و حالا دم پیری یه ( . . .) تپل پیدا کرده میخواد فقط شلیک کنه! تازه اگه كاري از دستش بر بياد! راستي می تونه اصلا؟ مرتیکه بی ریخت. حیف تو نبود بدبخت؟ به این خوشگلی ، چند سالته مگه؟
. . . هر چند واسه تو که مهم نیست، هر روز زیر یکی میخوابی واسه دوزار ده شاهی! حساب دنیا و آخرت نمی کنی که !
_ حالا تو چرا واسه آخرت من اينقدر دلت سوخته و پستون به تنور مي چسبوني؟ آره، من همون كاره ام كه تو ميگي و زير تنها كسي هم كه نخوابيدم خواجه حافظ شيرازيه! من زير مردم تن و تن مي كنم، زورش به تو مياد؟ ميرم جهنم؟ آره؟ به تو چه؟ خوبه مومن ها و بهشت واجب هاشم ديدم صدقه سري آبجي خانوم!
يكي اش اگه خدا قبول كنه، همين حاج آقا "استغفرالله" تون . . . مرتیکه روضه خون که میگفتی اهل نماز و دعاست! چی شد؟ صیغه ات تموم شد ماهیانه اتم قطع شد؟ مگه قرار نبود بعدش صیغه 99 ساله ات کنه؟
_ تو هم نشاشيدي خواهر، شب ات درازه! افشین خان تون رو هم می بینم حالا . . . بذار کمرش خالی شه! دوبی بردنتم می بینیم. . . بعدشم نوبت دخترته . . . ، خودتو میزنی به خریت، خيال مي كني عالم و آدم خرن نمي فهمن؟ فکر کردی مرتیکه پوفیوز هیز واسه چی هی دستمالیش می کنه میگه بهم بگو بابا جون؟!
_ نه آبجي، اين حرفا چيه؟ نيلوفر جاي دختر كوچيكه افشينه (كمي مكث مي كند و لحن صداش كمي مردد ميشود) نه بابا، افشين ديگه اين كاره نيست، خجالت بكش . . .
_ چرا نباشه؟ خودتم ميگي جاي دخترش، دختر حقاش كه نيست ، بعد اين همه سال ، يعني تو مردا رو نشناختي هنوز . . . ؟!
_ نميدونم . . . بعدشم نيلوفر منم حواسش جمعه جمعه، خودمم بهش ميسپرم، از اين به بعد تنهاشونم ديگه نمیذارم با هم هیچ وقت. بعدشم آبجي مگه چند سالشه بچه ام؟!
_ مردا بخوان كاري بكنن راهش رو خوب بلدن ، مثلا بگو ببينم تو كجايي وقتي مرتیکه لندهور کار و زندگیش رو میذاره ، هر روز، هر روز، میره با نود سانت سیبیل، نيلوفرو از کلاس میاره خونه؟
_ چي بگم ؟ . . . نه بابا . . . حالا يه مدت مواظبش هستم هيچي نميگم . بعدش از دوبي كه برگشتیم و عقد كردیم ميخم رو مي كوبم !
_ ما كه بخيل نيستيم. دوبي رفتن و عقد كردن تون رو هم مي بينيم . . . والله . . . اصلا به من چه ؟ یکی نیست بگه خودم کم بدبختی دارم؟
ببینم تو با اون یاروحاجي سیاهه صحبت کردی؟
_ اولشم زنگ زده بودم همين رو بگم. بس كه . . . حواس نميذاري واسه آدم. آره صحبت كردم. دروغكي گفتم شكل خودمي ، قبول كرد، ولي گفته اول خودت رو بايد ببينه تا حالا ببینم چی میشه؟
_ وا؟! مگه من چمه؟ خدا لعنت کنه _عباس_ باعث و بانيش رو. پنج سال باهاش بیشتر زندگی نکردم. قده 50 سال پیرم کرد. اون همه بدبختی هم که بعدش کشیدم تا مجبور نشم به این روز بیافتم ، آخه . . . چي بگم. من مثل خيلي ها نيستم كه از خدا نترسن
_ تو چرا ول نمي كني فاطمه؟ با مني ديگه؟ چرا ميگي "بعضي"ها . . . آخه بی شعور . فکر کردی کاری که تو می کنی فرق داره با كار من؟! . . . خیلی خری. واقعا؛ من احمق خاک بر سر رو بگو، . . . چی دارم میگم؟ (بغض می کند) کثافت من به خاطر توی آشغال،هلك و هلك راه افتادم دیروز رفتم بازار ، تو اون گرما، مرتیکه هپلی رو حال آوردم که بذارمش توی رودربایستی واسه خاطر تو . . .
(گوشي قطع مي شود. فاطمه كمي مكث مي كند و بعد شماره مي گيرد. سوسن بعد از چند بوق ممتد گوشي را بر ميدارد. صدايش گرفته و بغض آلود است. لحن فاطمه حالا دلجويانه است )
_ . . . خیله خب، سوسن، گه خوردم، غلط کردم. تو رو خدا گريه نكن. من همين جوري دلم پره ، بزنم به گريه كسي جلودارم نيست ها
_ . . .
_ بس كن ديگه . . .
_ باشه، چيزيم نيست
_ فقط . . .
_ فقط چي؟ لابد باید حتما صیغه بخونه؟ ميدونم بابا!
_من بدون صیغه نمی تونم به خدا. دست خودم كه نيست . . .
_ به درك كه نمي توني! حالا وایسا ببین اصلا ازت خوشش میاد؟ خدا کنه خوشش بیاد. هر چند . . . حاجی خیلی خاطرم رو میخواد. گفتش به خاطر منم که شده روت رو زمین نمی اندازه . . . یه چند میلیون بتونی ازش بگیری پول پیش خونه ات جور میشه . . . حالا . . . ميگم يه سفره پنج تني ، چيزي نذر كن بلكه قبول كنه . . .
..............................................................................................
پي نوشت ۱: هر كاري كردم از به ذهن سپردن اين ديالوگ كاملا واقعي جلوگيري كنم نتونستم. كش داري كلام و تكراري بودن عناصر كلامي به كار رفته، ناشي از ستيزم با خودم براي مستندتر موندن حرف هاييه كه به گوش خودم شنيده بودم.
زمان تايپ متن گفت و گو مال خيلي وقت پيشه ، امروز فاطمه با چند ميليوني كه از همخوابگي "شرعي" با حاج آقا گرفته تونسته خونه اجاره كنه و افشين سوسن رو رها كرده بدون اينكه آخرش دوبي برده باشدش!
پي نوشت ۲: شايد بهتر بود اينطوري مي نوشتم. ماجرايي كه نقل كردم با تمام حرف هاش واقعيه و من فقط نوعي ويرايش كلامي در حد كوتاه كردن جملات و در عين حال حذف نكات تكراري و . . . كمي افزودن آرايه هاي . . . چي بگم؟ كمي من سعي كردم جملات خوندني تر بشه يعني.
بعدشم ديگه هيچ توضيح اضافه اي در مورد مكان، زمان، طريقه استراق سمع و . . . نمي تونم بدم. واقعا نميشه. قبول؟
پي نوشت 3: سر جدتون اينقدر به جزئيات گير ندين!
اولين كسي كه اينو براش خوندم خود خانمم بود كه خوشحال شد چقدر! ![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:51  توسط سگ سیبیل
|
بالاخره يك روز بايد اين كار را مي كردم.
امروز ميخواهم هر چه دروغ مي توانم بگويم
از دست اين "حقيقت"هاي لعنتي خسته شده ام ديگر
حقيقت هاي "دروغ"ي كه _بيهوده_ روزهايمان را انباشته اند و نمي شود انكارشان كرد بس كه حقيقتند(!)
بيهوده نيست كه از دست همه اشان خسته شده ام
همين حقيقت هاي لعنتي كه مي گويند، اگر تمام روزهاي دوست داشتنت را جمع كنيم ،روي هم _ با احتساب روزهاي تعطيل رسمي _ همه اش مي شود چند سال و اندي، فقط
اما . . . من مي دانم دروغ است،
همه چيز دروغ است
من يك عمر است كه دوستت داشته ام، حتي قبل از به دنيا آمدنم دوستت داشته ام ، خيلي پيش از آنكه گريه ام در چهار ديواري تك اتاق خانه مستاجري بپيچد و "زن آقا" بند نافم را ببرد و "شهربانو" ،كامل زن همسايه، "جفت" ام را بدهد به شوهرش تا ببرد يك جاي دور ، در آب رونده بياندازد و فردا عصر صدايش در بيايد كه "چيز"ي پيچيده در يك تكه پارچه، راه آب "باغ انجير" سيد محمد را بند آورده و آب زده است توي كرت هاي شاهي و ريحان و شمبليله باغ همسايه!
همه چيز دروغ است
براي اينكه من يك عمر است كه نداشته امت، ولي اينها _حقايق_ مي گويند فقط چند سال و اندي؛ و آن هم تازه اصلا چه نداشتني و چه نبودني؟
هنوز نه به بار است و نه به دار، نه او دوستت داشته و نه تو شهامت اعتراف داشته اي!
همين چيزها را مي شنوم كه مي گويم دروغ است همه چيز
مگر حرف ها را فقط با زبان مي گويند ؟
مگر تو زبان نگاه را نمي فهميدي كه اينها مي گويند نگفته بودم؟
مگر معشوقه اي در دنيا پيدا مي شود كه نتواند نگاه عاشق را بخواند؟
راستی گفتم دنيا . . .
اصلا مگر هميشه نمي گفتند كه اينجا _دنيا_ محل گذار است و ما هم آمده ايم به دنيا كه نمانيم؟!
نمي فهمم ، پس اين همه ماندن براي چه ؟
هي چرا كش مي آيد اين روزهاي لعنتي و اين بغض بي درمان كه گفته بودند چند روزه ته مي كشد اگر "بوف كور" را يك جا گم و گورش كنم و جاي "چوبك" و"كافكا"،"نسرين ثامني" بخوانم و "فهيمه رحيمي" و دلم هم اگر خيلي گرفت "م.مودب پور"؟!
پس چرا باز نمي شود دلم با ريتم 8*6 اين همه آهنگ "قربونت ميشم من" و "چه خوشگل شدي امشب"؟
آن وقت _ با اين همه حقيقت (!) كه همه اش دروغ از آب در امده اند_ باز هم منتظري من برايت راست بگويم؟
درست مثل دوست نداشتن تو كه بزرگ ترين دروغ دنياست.
امروز ديگر آنقدر دروغ خواهم گفت تا باورت شود همه هر چه تا به امروز، "دروغ" هم گفته ام دروغ بوده است،
كه، گفته بودم ميدانم عشق چطور مي آيد و بعد چطور مي فهمي عاشق شده اي و نبض ات تند ميزند وقت نگاه كردن . . . و صدايت اشك مي شود از چشمانت وقتي مي بنديش !
دوست داري از كجا شروع كنم دروغ هايم را
كودكي؟!
خوب است؟
راستي باورت مي شود؟ در خواب كه بوديم بادي آمد و ظهر هاي داغ 7 سالگي را آورد باز، مورچه هاي نارنجي خوشرنگ پاي ديوار را آورد و نهال گيلاس را نيز كه بابابزرگ يك روز در باغچه كاشت و گفت كمي كه صبر كنيم مي توانيم شكوفه هايش را ببينيم و بيشتر كه صبر كنيم مي توانيم ميوه هايش را هم بخوريم، اما خودش آنقدر صبر نداشت كه شكوفه هاي درخت را ببيند حتي و . . . رفت!
در خواب كه بوديم بابابزرگ برگشت و دانه دانه گيلاس چيد و ريخت در دامن هفت سالگي هايم كه دست و رو نشسته و پا برهنه ايستاده بودم ميان پله هاي سنگي با نقطه چين هاي بنفش و سياه شان
باد تمام نقاشي هايم را بازآورد كه تويشان پر بود از خانه هاي كج و معوج با دودكش هاي نيمه، و پله هاي سنگي با رنگدانه هاي بنفش و سياه و قرمز و سبز، روي تن مستطيل شكل شان
در هوهوي باد، كوچه هنوز خاكي بود و راه خانه اتان را بلد نبودم هنوز.
زنها توي كوچه آتش كرده بودند و نذري بار گذاشته بودند دم ظهر و بوي آش رشته كه گداهاي محله را سراسيمه كرده بود به هوايش
در خواب كه بوديم نسرين كه 10 سال بزرگ تر از من بود، هنوز ناراحتي كليه داشت و من بي كه كسي بداند عاشقش بودم در روياهام
در خواب كه بوديم . . .
بگذريم
مي خواهم بزرگ ترين دروغ دنيا را بگويم برايت و بروم به "گذار" زندگي برسم كه گفتم نميدانم چرا هي كش مي آيد؟
عزيزم، هرگز دوستت نداشته ام
شرمنده!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:3  توسط سگ سیبیل
|
اینترنت مفتی اداره مون چند روزیه قطعه و ظاهرا چند روزه دیگه هم قطع خواهد بود. با این تفاسیر (!) از آنجا که بنده برای کسب مقادیر بیشتری حق "اضافه کاری" تا بوق سگ در اداره استراحت می کنم وبعد هم که برسم خونه دیگه کم کم وقت خواب آخر شب رسیده . . .
خلاصه اش اینکه فرصت اومدنم به شبکه نزدیک صفر شده و . . . یخورده از خیلی بیشتر، بیشتر !! کمتر میتونم بیام نت! (این جمله از اختراعات خودم بود!) ![]()
فعلا تا بتونم سر میزنم به بچه ها ، کم و کسریش رو بعد جبران می کنم . فعلا فدای همه تون، خراب مرام تون، زمین خورده آداب انسانی تون هستم تا اطلاع ثانوی که میاد خودش!
☻امروز بايد ديگه روز خوش شانسي من باشه، چرا كه نه؟
هوا كه خوبه و منم كه تازه رفتم حموم و يه كمي هم شبيه بچه هاي تهران شدم بالاخره!
☻مي دونستم روز خوبيه. همين كه ميام توي سالن اصلي ايستگاه مترو، متوجه نگاه هاي همون دختره به خودم ميشم كه تو دكه خوشگل ايستگاه توپخونه، نون برنجي و كلوچه مي فروشه و پسرا براي اينكه بتونن باهاش حرف بزنن، كلي ازش الكي خريد مي كنن!
☻هميشه مي دونستم بالاخره روز خوشي منم ميرسه، اصلا روزاي خوب هميشه همين جوري شروع ميشن
مثلا همين الان
هميشه دوست داشتم اين دختره يه بار، حتي تصادفي هم كه شده، نگام كنه ، اما تا پيش از اين حتي وقتي به بهونه خريد كلوچه هم مي رفتم پيش اش، حتي يه دفعه نگاهم نكرده بود. ![]()
☻كلا نمي دونم چرا دخترا فقط از پسراي قد بلندي كه هنوز كچل نشده باشن و چشماشون هم خمار باشه خوششون مياد ؟
اين دختره هم مثل بقيه، قبلا فقط به اونا لبخند ميزد و اگه راه داشت و رئيسش دعواش نمي كرد، لابد حتي كلوچه هم بهم نمي فروخت، ولي حالا . . .
☻نگاهش بهم اونقدر عميقه كه يه لحظه دچار خفقان ميشم و از خوشحالي اشك از چشام سرازير ميشه! با تعجب دور و برم رو نگاه مي كنم. هيچ كس ديگه اي اونجا نيست الا من!
از خوشحالي دوباره حالت خفگي بهم دست ميده و گريه ام صدا دار ميشه! ![]()
☻چون كه اصلا باور كردني نيست، بازم يه خرده ديگه محض اطمينان دور و بر خودم رو نگاه مي كنم و وقتي مطمئن ميشم كسي نيست، خودم رو برانداز مي كنم:
آهان . . . پس به خاطر اين لباس رنگ روشنه اس. پس بگو چرا خانمم هميشه با اينكه من رنگ روشن بپوشم مخالفت مي كرد! نگران همين چيزا بود. اون يقينا بهتر از هر كس ديگه اي مي دونسته رنگ هاي غير تيره چقدر رو خوشگلي من تاثير داره كه نميذاشته بپوشم.
مي ترسيده از دستم بده . . . خب حق هم داره خداييش. ببين يه امروز كه تصادفي رنگ تيره رو گذاشتم كنار و يه دست سفيد پوش شدم چه شانس هايي داره نصيبم ميشه!![]()
حالا من با بقيه چيزايي كه ميتونه شخصيتم رو جذاب كنه (مثل زبان و بيان شيوا، هيكل ورزشكاري، تحصيلات خيلي خيلي عاليه و لبخند جذاب !! و . . .
) كاري ندارم ولي از اولش هم اشتباه كردم به حرف خانمم گوش دادم لباس هاي تيره پوشيدم تا به قول اون، چربي هاي موهام كه مي شينه رو يقه لباسم تابلو نشه و ته كيفم كه وقتي مي شينم ، ميذارمش رو پام، خط نندازه بالاي زانوهام و . . .
☻اين خانم ها هم واقعا چقدر حسودن ها. يه عمره سر حسادته خانمم، من از چشم تمام بانوهاي گرانقدر اين سرزمين افتاده بودم! حالام يادم باشه ،حتما رفتم خونه براش تعريف كنم دختره چقدر بهم محبت كرده! ![]()
مطمئنم ترس برش ميداره و فوري زنگ ميزنه به خواهرش و ازش ميخواد از فالگير محله شون برام دعا بگيره بياره و يه وقت كه خونه نبودم يواشكي بذاره تو بالشم. فقط بايد حواسم جمع باشه اگه تو اين چند روز شربت غير عاديي، چيزي آورد به خوردم بده، به يه بهونه اي از زير خوردنش در برم.
آخه يه بار شنيدم خواهرش مي گفت هفته اي يه بار يه جوشونده اي ميده باجناقم ميخوره كه در نظر خلق الله مثل شتر به نظر بياد!
☻البته نميدونم چجوريه ؟ يا جوشونده خواهر خانمم بد عمل مي كنه و اشتباهي رو يكي ديگه _مثلا من_ اثر ميذاره، يا تاثيرش اونقدر زياده كه علاوه بر باجناقم، روي من هم اثر مي كنه!؟
مثلاهمين پارسال، يادمه با باجناقم اينا كه رفته بوديم شهريار، يواشكي خانم هامون، وقتي خواستيم به يه خانمي كه روسري زرد خوشرنگ داشت و لباش هم برق لبش زياد بود، محبت كنيم و با گفتن جوك خوشحالش كنيم، خانمه، بدون توجه به اين كه من اصلا از اون جوشونده مخصوص نخوردم و باجناقم هر هفته ميخوره، برگشت عدل به من گفت شتر و به باجناقم هيچي نگفت!![]()
☻نميدونم چرا اين خاطرات بد يهويي به ذهنم هجوم آورده. مهم الانه كه خيلي خوشبختم و دختره داره بر و بر منو نگاه مي كنه طوري كه دست و پام رو نزديكه گم كنم!
بايد به خودم مسلط شم!
موقع رد شدن از جلوي خانومه، يه خرده سرعتم رو كم مي كنم تا طفلك معصوم (!) بيشتر بتونه نگام كنه . . . ![]()
☻نزديكش كه ميشم ، دختره طفل معصوم و ورپريده (!)
مترو، مثل يه دونه گل سرخ زيبا بهم لبخند ميزنه و سرعتم يهويي به صفر ميرسه !
اولش يخورده شرمنده
ميشم و بعد . . . منم دو طرف لبهام يهويي ميره رو به بالا و لبخند ميزنم كه البته هر كاري مي كنم مثل گل سرخ بشه نميشه
(از اينجا به بعد داستان رو بچه هاي زير هجده سال برن بيرون. . . مهري . . . مهري . . . بدو بچه جون. برو يه سر وبلاگ خودت كامنت هات رو چك كن؛ همين الان ديدم 13 نفر داشتن ميرفتن برات كامنت بذارن. بدو بابا، بدو عزيزم!)
☻همين جور كه لبخند به لب دارم و خيلي خوشحالم، از تعجب شاخ هام هم در مياد
آخه من كجا؟ اين دختره كجا؟![]()
پس كو دكه اش كه هميشه مي ايستاد توش و كلوچه و شيريني محلي مي فروخت؟
يعني چي سر دكه اش اومده؟
اصلا يه سوالي![]()
دختره با اين قشنگي و گل سرخي
، چرا اومده اينجا، تو ايستگاه نزديك خونه ما؟
مگه پاتوقش ايستگاه توپخونه نبود هميشه؟
گيريم محل كارش از توپخونه منتقل شده باشه اينجا، چرا دكه اش رو با خودش نياورده؟
بعدشم . . . چرا تو ايستگاه به اين بزرگي فقط منم و اون؟
چرا هيچ كي اينجا نيست؟
تو اين ساعت روز بايد آدمها از روي همديگه رد شن تا بتونن برن تو قطار
پس چرا امروز هيچ كي از روم رد نميشه؟
اصلا اين چه جور لبخنديه كه اين گل سرخه داره بهم ميزنه؟ ![]()
اونوقت من چرا داره ترس برم ميداره؟
لبخند به اين گل سرخي(!) كجاش ترس داره آخه؟
گفتم گل سرخ؟!![]()
وااااي خداي من، يه چيزي يادم اومد
اون دختره فروشنده دكه ايستگاه توپخونه هميشه لبخندش مثل گل مريم و نسترن و اينا بود، پس چرا حالا مثل گل سرخ شده؟
لكنت زبون مي گيرم
_ خانوم . . . بسه ديگه!
_ . . . ميشه بي زحمت ديگه لبخند بهم نزنين؟
_ . . .
_ پس . . . ميشه همين جوري كه دارين لبخند ميزنين، لطفا برين كنار بذارين رد شم؟
_ . . .
_ خانوم به خدا من زن و بچه دارم، رحم كنين، شما امروز بزنم به تخته چقدرم ناز شدين ولي . . . ميشه ديگه نگام نكنين؟!
_ . . .
_ چرا هيچي نمي گين پس؟ بقيه كجان؟ شما خوردينشون؟
خداي من . . . اين چرا حرف نميزنه؟![]()
من ديگه دلم نميخوام با اين گل سرخه اينجا تنها باشم!
_ آي كمك. كمممممك!
چرا هيچ كي نيست؟ اين گل سرخه الانه كه منو بخوره!
واييييي داره مياد سمتم.
_ آآآاي كمك! اين ميخواد منو بخوره ه ه ه ه !
_ مامان . . . مااااماااان
_ خانوم جون مادرت نيا ، تو رو به ابوالفضل نيا . . . آآآآآآآيييييي
_ آآآآآآآآآآي . . . مردم . . . بابام در اومد. كمممممممممك!
خدايا چرا پاهام كار نمي كنه؟ چرا نمي تونم فرار كنم؟![]()
_نيا خانوم. نيا . . . بهم دست نزن . . . . ما به هم نامحرميم، من زن و بچه دارم . . . من به زنم خيلي متعهدم، لطفا اگه دست هم بهم ميزنين شونه هام رو اينقدر محكم تكون ندين . . . بسه بي زحمت . . . كنده شد، از جا دراومد شونه هام ! آهان فهميدم، اول ميخواين شونه هام رو بخورين؟
جان؟
نميخواين بخورين؟
ببينم پس چي كارم دارين؟
هان؟
ايستگاه آخره؟
اونجا ميخواي من رو هم مثل بقيه بخورين؟
چييييييييي؟
آهان . . . همين جا ايستگاه آخره؟ . . .
پس همين الان ميخواين . . .
آهان . . . نميخواينم؟ من چي كار كنم كه نخوريم؟ . . . پياده شم؟
الان من پياده شم؟
☻بعضي وقتا اينكه آدم بفهمه خواب بوده چقدر جون آدم رو نجات ميده!![]()
از خواب مي پرم. يكي وايساده بالاي سرم داره تكونم ميده
_اينجا كجاست؟! تو كي هستي؟
_ عزيزم ميرداماده . . . منم مامور قطارم. ايستگاه آخره. پياده نميشين؟ خواب مونده بودين؟
☻يه نفس راحت مي كشم . . .
پس تو مترو خوابم رفته بوده! ![]()
از جام كه پا ميشم يقه لباسم از چربي موهاي سرم لكه شده و حسابي آهار برداشته
پشت شلوارم هم عرق كرده و سراسر خيسه و نقش و نگار زير شلواريم از زيرش كامل معلومه؛ خط لبه جورابم هم برجسته شده و هر كي بخواد ميتونه تعداد در رفتگي نخ هاش رو هم بشمره،
بس كه تو خواب از ترس عرق كرده بودم لباس هام شده عين زير پيراهني!
كاش به حرف خانمم گوش كرده بودم و لباس تيره تنم كرده بودم ![]()
☻پله ها رو با عجله ميرم بالا و اونطرف خط روي سكو مي شينم و به وحشتي كه از گل سرخ داشتم فكر مي كنم. چند تا دختر از جلوم رد ميشن و به راه راه هاي زيرشلواريم كه زير شلوار سفيدم تابلو شده مي خندن!
(راستي مهري تو ديگه مي توني بياي ها اگه خواستي . . . چي؟ رفتي نگاه كردي؟ كامنت نذاشته بودن برات؟ . . . واقعا كه نامرد بودن. هر 13 نفرشون!)
☻تو ايستگاه توپخونه پياده ميشم. اولش ميخوام از يه طرفي برم كه اصلا دكه دختره رو نبينم، ولي . . . كنجكاو ميشم برم يه سري به محل وقوع جرم بياندازم.
هيچي عوض نشده. دختره مثل هميشه تو دكه اش پشت بسته هاي كلوچه و شيريني محلي نشسته و محلم نميده . ميرم جلوتر و ناخودآگاه لب هام مثل گل ميمون (!) از هم واميشه:
_ خانوم ببخشين، ميشه يه دونه كلوچه بهم بدين؟! ![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:21  توسط سگ سیبیل
|
مكان: نيمه شبان پلاژ ساري
زمان: فراسوي زمان !!
صداي خواب، همه جا پيچيده است، همه جا جز گوش من انگار، كه در نيمه شب دريا ، نامت را ناخوانده به ميهماني موج هاي خواب زده آورده ام.
مي بخشي ام كه نامت را در فراسوي زمان آورده ام،
كه "ادعا" مي كنم در فراسوي زمان گم ات كرده ام.
در فراسوي زمان اگر گم ات نكرده بودم آخر، كه مي توانستم دستت را بگيرم يك روز، در همان خيابان هايي كه هر روز محل گذر هر دومان است و راه برويم با هم مثل "آدم"(!)
مي توانستيم با هم به تماشاي ساحلي بياييم امشب كه خواب، چشم هايش را سنگين كرده و موج هايش را خموده . . .
هيهات
اگر گم ات نكرده بودم در اين "فراسوي" خود ساخته، كه ديگر نيازي نبود نامت را بر تمام معماهايم بنويسم و تو هنوز "كليد واژه" اسرارم باشي در هر جا كه نشاني از بودنم را مي توان يافت،
جايي . . . مثل همين بلاگفا كه بد و کمی دير اگر بجنبم، اسم شبم را بر ديوار "شبانه هايم" خواهد نبشت روزي كه خيلي هم دير نيست
(يادم باشد نامت را به تعجيل از كليد واژه بلاگفايم بردارم همين فردا كه "بند" را به آب نداده باشد هرزه گويي نيمه شبانم !!)
آخر مگر مي شود كسي را در فراسوي زمان گم نكرده باشي و اينقدر بي شهامت ايستاده باشي در آستانه اش؟
اينقدر "بي فردا" مانده باشي كنار اين ساحل پرت با موج هاي غبارآلود؟!
افسوس
در فراسوي زمان اگر گم ات نكرده بودم، دستان خودم را نمي گرفتم اينگونه تنها، و ميان اين همه "مرگ" كه از انتهاي دريا مي آيد، ترسخورده و پير، رو به "زندگي" نمي گريختم!
مي دانم
اعماق مرجان هاي خواب و بيدار دريا را كشف مي كردم امشب، اگر . . .
اگر در فراسوي زمان گم ات نكرده بودم
اگر دستانت را شهامت ربودن داشتم در خيابان هاي هر روز!
اگر . . .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:15  توسط سگ سیبیل
|